winx club

میوسا جون

داستان میوسا جونم
نویسنده : میوسا - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۸
 

بچه ها تو ادامه مطلب واستون داستان میوسا جونمو گذاشتم چشمک[لطفا نظر فراموش نشه]یادآورینیشخند


میوسا هم با ریون  ازدواج می کنه  زندگی میوسا به خوبی می گذشت و جالب اینکه  دیگه با ریون دعوا نمی کنه  بلکه ان ها هر روز به هم نزدیک و

 

نزدیکتر می شدن.اما این نزدیکی خیلی طول نکشید چون دختری به نام  اناپائولا که  به ریون علاقه ی شدیدی پیدا کرده بود اما ریون او رانمی

 

 

شناخت چون می دانست که ریون هرگز به میوسا خیانت نمی کند و ان را ول نمی کند با دوستش هوان پاپلو نقشه ای کشیدند و ان این بود که میوسا

 

را با ریون  ان هم با ماشین  به مرداب ببرند تا ان دو را در ان جا خفه کنند

 

. اول ریون و میوسا را بی هوش کردندو به داخل ماشین بردند و به طرف مرداب برد یک لحظه میوسا و

 

ریون بیدار شدن و فهمیدند که به داخل مرداب  می روند  ریون یک لحظه فرمان را ازاناپائولا گرفت و بد بدختانه نتوانست کنترل کند و همگی به 

 

جای خیلی عمیق مرداب فرو رفتند. اما ریون در هنگامی که داخل مرداب بود از ماشین میوسا را درحالی که بی هوش شده بود بیرون اورد و در

 

زمین گذاشت صورت ان را پاک کرد. و او را به بیمارستان برد.اناپائولا و هوان پاپلو هم فرار کردند.وقتی میوسا در بیمارستان به هوش امد هیچ کسی را نمی شناخت مخصوصا ریون ر ا

 

ریون به دکتر ها گفت که دکتر ها تو رو خدا بگین میوسا چیش شده منو هم به خاطر نمیاره فکر می کنه من غریبم 

 

دکتر ها گفتند میوسا بیمارشده است ان هم بیماری که هیچ کس را نمی شناسد متاسفم ریون حالش خراب شد کم مونده بود که بی هوش شود

 

ایا میوسا خوب می شود؟ ایا ریون را به خاطر می اورد ؟ منتظر قسمت بعدی باشین.

 

 

خب گفتیم که دکتر ها گفتند که میوسا هیچ چیز را به خاطر نمی اورد وریون هم حالش خراب شد وبه بلوم و استلا و فرورا و تکنا و لایلا و مخوصا

 

پدرمیوسا بیماری میوسا را خبر داد پدر میوسا هم از این خبر ناراحت شد و به دکتر ها گفت که می خواهد دخترش را ببیند اما دکترها گفتند که  حالا

 

نمی شه دخترش را ببیند اما پدر میوسا به زور وارد شد دخترش از ترس وحشت  کرد جیغ کشید دکتر ها اومدن و به میوسا گفتند این جا چه خبره؟

 

میوسا گفت این دیگه کیه؟این غریبه دیگه کیه؟ اونو ببرین بیرون می خواد به من ضرر برسونه.یکی از دکترها که کسائو نام داشت گفت میوسا این

 

پدرته اونو نشناختی؟

 

میوسا گفت چی این پدره منه شما دارین چی میگین پدرم مرده نه شما دارین مرگ پدرم را از من پنهان می کنید نه پدرم کجاست ؟کجاست؟ و دوباره

 

جیغ کشید دکتر ها فورا یک دونه قرص ارام کننده به او دادند و او را خواباندند.و بیرون رفتند. در این لحظه اناپائولا که فهمید میوسا چش شده برایه

 

این که یک کمی اونو اذیت کنه یواشکی رفت پیشش و به اون گفت که من میدونم که پدرتو کی کشته ؟ میوسا گفت کی ؟اناپائولا گفت: شوهرت ریون

 

ومیوسا گفت چی؟ شوهرم تو چی داری میگی؟ جدی هستی؟ اناپائولا گفت اره خیلی جدی ام چون وقتی که ریون پدرت را کشت من اونجا بودم و

 

ریون من را هم می خواست بکشه اما من به سختی  از ریون فرار کردم .خدا دونست چه طوری فرارکردم . و یک چند قطره اشک دروغکی

 

ریخت.وگفت خدا لعنت کنه به ریون که پدرت را بی رحمانه کشت.میوسا گفت مگه تو پدرم را میشناسی؟ و اناپائولا گفت اره با پدرت  در کارخانه

 

همکار بودیم وریون هم به خاطر پول های پدرت اونو کشت ویک لحظه میوسا ریون را به خاطر اورد و از اون نفرت کرد.

 

 

 

خب گفتیم که میوسا از ریون نفرت کرد اناپائولا هم در حالی که در دلش می خندید از بیمارستان بیرون امد و به پیش دوستش هوان پاپلو رفت و

 

 

 

گفت که همه چیزبه خوبی پیش رفت میوسا از ریون نفرت کرد هوان پاپلو کم مونده بود از خوش حالی پر در بیاورد .

 

 

 

چند روز بعد دکترمیوسا همون دکتری که اسمش کسائو نام داشت اجازه داد که میوسا را به خانه اش ببرن و خودش گفت که هرروز میاید و میوسا

 

 

 

را معاینه می کند.میوسا را به خانه اش بردن حتی بلوم و دوستانش و پسرها هم در خانه میوسا ماندند از همه افسرده ریون و پدر میوسا بود.وقتی

 

 

 

میوسا بیدار شد ریون به کنارش رفت میوسا که تصور می کرد او پدرش را کشته باز هم جیغ کشید و به ریون گفت برو بیرون برو ای قاتل تو

 

 

 

پدرمو کشتی و یک جیغی کشید که همه جا لرزید ریون از قبل هم ناراحت شد به بیرون رفت و به دختر ها و پسرها گفت که حالش اصلا خوب نشده

 

 

 

نمی دونم چرا به من میگه قاتل میگه من پدرشو کشتم در حالی که پدرش زنده است. استلا گفت بزارین من برم پیشش شاید بتونم ارامش کنم . ریون

 

 

 

گفت نه تو نرو اگه تو پیشش بری شاید تو را هم نشناسه و از قبل هم بدتر بشه یک چند روزی صبر کنید بعد میریم پیشش.و گفت که میره یک چند

 

 

 

ساعت هوا بخوره چون خیلی از حال میوسا افسرده شده . ریون به بیرون رفت در این لحظه اناپائولا برای اینکه خودش رابا ریون اشنا کنه رفت

 

 

 

جلو و خودش را زد به ریون و وسایلش و خودش افتاد زمین . ریون اناپائولا را از زمین بلند کرد و گفت ببخشید خانم حالتان خوبه چیزیتون که نشد

 

 

 

اناپائولا گفت نه چیزیم نشد شما ببخشید یک لحظه بی احتیاطی کردم. و گفت که می تواند با او حرف بزند. ریون با اون حرف زد تا جایی که قرار

 

 

 

شد با او فردا در رستوران هم دیگر را ببینند.ولی هرگز فکر نکنید که ریون هم همون کار برندون را می کند نه این جوری نیست.

 

 

 

 

 

 

 

فردا دکتر میوسا را که همون کسائو نام داشت برای معاینه میوسا به خانه  ان ها میاید و میوسا کم کم  به کسائو علاقه مند میشود . از ان طرف

 

 

 

ریون  با اناپائولا دوستی صمیمی شدند و وقتی ریون با اون گردش می کرد از افسردگی که از مریض شدن میوسا داشت فراموش می کرد روز ها

 

 

 

گذشت و هر روز که می گذشت میوسا کم کم  از ریون دور و به کسائو نزدیک و نزدیکتر می شد کسائو هم  به میوسا علاقه مند شده بود  اما کسائو 

 

 

 

می دانست که میوسا زن ریون است فقط با اون دوست صمیمی میشد چون نمی خواست به ریون خیانت کند و از مریضی میوسا استفاده کند . و باید

 

 

 

بگم شاید بعضی هانفهمیدند اما کسائو مردی 22 ساله بود.

 

 

 

حالا بگذریم از اون طرف نزدیکی اناپائولا به ریون کار خودش را کرد و ریون  همون کار برندون را کرد. فکر کنم منظورم را فهمیدید.......

 

 

 

ریون چون میوسا از امدنش جیغ می کشید و به اون قاتل می گفت فکر کرد که ارامش را پیش دیگری پیدا کند و برای این کار اناپائولا را انتخاب

 

 

 

کرد. روز ها با اون اناپائولا به گردش سینما رستوران و... می رفت .که نزدیک به یک ماه گذشت از ان طرف هم میوسا روز به روز به کسائو

 

 

 

نزدیک می شد بلوم به استلا و فرورا و تکنا و لایلاو دوست پسراشون که حالا دیگه برای نگهداری از میوسا به خانه اش رفته بودند و الان در ان جا

 

 

 

زندگی میکردند گفت که من دیگه امیدی برام نمونده فکر نکنم که دیگه میوسا خوب بشه. استلا گفت منم دیگه امیدی برام نمونده ولی باید از اون

 

 

 

نگهداری کنیم شاید یک روزی یا شایدم فردا حالش خوب بشه . ریون گفت تا کی ؟ من اصلا دیگه امیدی برام نمونده .به من میگه قاتل اصلا یادش

 

 

 

نمیاد که با من ازدواج کرده فکر می کنه که کسائو شوهرش . با این همه حال اصلا دیگه امیدی به خوب شدن میوسا ندارم از ان طرف  اناپائولا به

 

 

 

دوستش همون هوان پاپلو خبر داد که همه چیز به خوبی پیش می رود.ریون میوسا را فراموش کرده و میوسا هم به کسائو نزدیک و نزدیک تر می

 

 شود