winx club

میوسا جون

من یه داستان گذاشتم
نویسنده : میوسا - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳۱
 

بچه ها من تو ادامه مطلب واستون داستان وینکس رو به نام دشمنان وینکس گذاشتم. راستی اینم بهتون بگم که نامردی نکنین و بدون نظر بیرون نرین آخه کسی تا حالا با یه نظر دادن ضرر نکرده آخه منم میخوام نظرتونو راجبه وبم بدونمبغلافسوس چشم


روزی بود روزی نبود

وینکس به تبدیل لاویکس رسیده بود و هیچ دشمنی نمیتونست بر گروه دوستی وقدرت آن ها قبله کنند آنها شکست ناپذیر بودند

دیگر تمام دنیا به آنها و پریان اعتقاد داشتن تا این که روزی  شهابی از آسمان به طرف  زمین پرتاب شد نه اون زیاد بزرگ نبود ولی قدرت خاصی داشت و اندازه ی این بود که روی آدم بیفتت وقتی خبر نگاران اینو گفتند آنها فقط گفتند که شهاب سنگی به طرف زمین می آید ولی هیچی نیست همه با خیال راحت به کار های خود ادامه میدادند

میتزی آن روز خیلی عصبانی بود در حالی که در باغچه خود قدم میزد هی با خود میگفت که چرا من قدرتی ندارم این که عادلانه نیست و یک دفعه شهابی به طرف آن آمد و روی آن اوفتاد.

وای باور نمیکنید اویک نیرو قدرتمندی صاحب شد و سنگ را از روی خود برداشت .

وینکس داشتند در موزیکال گروپ با نامزد هایشان جشن میگرفتند که سیاه چنبر را شکست داده بودند استلا برندون هم با هم بودند

که یک دفعه میتزی وارد شد ولی اون که دردی با وینکس نداشت فقط با استلا اون دیگه قدرت های فوق العادهای داشت ولی هیچی به روی خود نیاورد و رفت پیش  دوستاش یک دفعه برندون از استلا جدا شد و رفت بیرون از موزیکال گروپ میتزی هم این فرصت را خوب دونست ورفت پیشش برندون یک لحظه میخواست فرار کنه چون از میتزی متنفر بود ولی آروم نشست میتزی گفت کارت ندارم و یه جادویی به برندون کرد اون دیگه عاشق میتزی شد در اسر جادو  میتزی زود تر از او به جای خود از پیش دوستانش رفت استلا دید داره برندون میاد اونو آورد تو جای قبلی پیش خودش بلوم یه لحظه خیره شد به چشمای برندون ولی اهمیت نداد فکر نمیکرد که اون جادو شده باشه.

برندون از جاش رفت پیش میتزی و به استلا گفت دیگه من تو رودوست ندارم بیا رابطمونو قطع کنیم و اشک در چشمهای استلا جمع شد همه به برندون فحش دادند و از گروه بیرون کردند و با استلا رفتند میتزی و برندون اون شبو باهم گذروندن استلا شب اصلا نخوابید و فقط گریه کرد و گفت که چطور تونسته این کاروبا من بکنه .

استلا و برندون باهم در یک خانه زندگی میکردند استلا آنجا را ترک کرد و به سرزمین خود سولاریا رفت ولی 1 روز بعد چیزی نگذشته بود که افراد وینکس پیش استلا آمدند و تکنا گفت بلوم به من گفت که برندون چشمش بنفش شده است ولی اون چشاش باید قهوهای باشه و من از جادوهای سیاه رنگ چشم اطلاعات پیدا کردم ما میتونیم با قدرت بیلیویکسمون جادو هامون به هم بدیم و اورا از جادو در بیاریم

آن ها با استلا به خانه میتزی خودشون نشون کردند و در آن جا ظاهر شدند و میتزی و برندون شکه شدند و وینکس قدرتشون را پیوند کردند و آن را از جادو در آوردن میتزی هم به یک جادوگر تبدیل شد و با آنها جنگید ولی وینکس قدرت آن را گرفت و میتزی قش کرد و از وینکس تشکر کرد که روح بد آن شهاب را ازاو در آوردند

 

 

 

 

خوشتون اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امید وارم